جواني پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم
منو

یکشنبه, 30 مهر 1396 - Sun 10 22 2017

A+ A A-

جواني پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم

http://mo-kh.com/wp-content/uploads/2010/07/hazratmohamad.jpg

مقدمه :

 جواني پيامبر اکرم فصلي ديگر از کتاب زندگي ارزشمند پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) را ورق زده و به وقايع و مراحل مهمي از آن اشاره مي‌کند.
اين موارد به ترتيب زير بررسي خواهند شد:
ميلاد رسول خدا(ص ) ،دوران شيرخوارگي و کودکي پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم)، دوران نوجواني، سفر به سوي شام و ديدار با دانشمند مسيحي، پيمان جوانمردان، مختصري از زندگي و خصايل نيکوي حضرت خديجه (سلام الله عليها) - بانوي گرامي اسلام- و ازدواج پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) با ايشان، ماجراي نصب حجر الاسود و در آخر فرازهايي از خصوصيات اخلاقي رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) در دوران جواني.


باشد که با مطالعه اين مقاله با پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) بيشتر آشنا شده و بتوانيم که در راه ايشان قدم برداريم.

ميلاد رسول خدا(ص )

در تـاريخ ولادت رسول خدا(ص ) اختلاف است : مشهور شيعه هفدهم (ربيع الاول ,53 سال قبل از هجرت ) و مشهور اهل سنت دوازدهم ربيع الاول است و اقوال مختلف ديگر نيز بيان شده .
كـلينى دوازدهم ربيع الاول عام الفيل[1] (هنگام زوال يا بامداد) و مسعودى : هشتم ربيع الاول عام الفيل پنجاه روز پس از آمدن اصحاب فيل به مكه دانسته اند[2].
كـلـيـنـى مـى نـويـسـد: مـادر رسول خدا(ص ) در ايام تشريق (يازدهم و دوازدهم وسيزدهم ماه ذى الـحـجـه ) نـزد جـمره وسطى كه در خانه عبداللّه بن عبدالمطلب واقع بودباردار شد [3].
و رسول خدا در ((شعب ابى طالب )) در خانه محمدبن يوسف در زاويه بالاكه هنگام ورود به خانه در دست چپ واقع مى شود, از وى تولد يافت .

ابـن اسحاق روايت مى كند: ((آمنه )) دختر ((وهب )) مادر رسول خدا مى گفت كه : چون به رسول خدا باردار شدم به من گفته شد: همانا تو به سرور اين امت باردار شده اى , پس هرگاه تولد يافت , بگو: اعيذه بالواحد من شر حاسد ((او را از شر هر حسد برنده اى به خداى يكتا پناه مى دهم )), سپس او را ((مـحمد)) بنام , چون رسول خدا تولد يافت , آمنه براى عبدالمطلب پيام فرستاد تا او را ببيند, عبدالمطلب آمد و او را در برگرفت و به درون كعبه برد و براى وى دست به دعا برداشت , آنگاه او را به مادرش سپرد و براى او درجستجوى دايه برآمد [4].  

[1]  الاصول من الكافى باب طبقات الانبياء و الرسل و الائمة ج 2.

[2]  الاصول من الكافى باب الفرق بين الرسول و النبى و المحدث ج 1.

[3]  الاصول من الكافى باب طبقات الانبياء و الرسل.

[4]  بحار الانوار ج 18 ص 278.

دوران شيرخوارگي و کودکي پيامبر اکرم  (ص )  

 رسـول خـدا(ص ) هـفـت روز از مـادر خـود ((آمـنـه )) شـيـر خـورد [1] و روز هـفـتـم ولادت ,عـبـدالـمـطـلـب , قـوچـى بـراى وى عـقـيـقه كرد و او را ((محمد)) ناميد سپس كنيز ابـولـهـب ((ثـويبه )) كه پيش از اين , حمزة بن عبدالمطلب را شيرداده بود, چند روزى رسول خدا راشـيـر داد بـه گـفـتـه يـعـقوبى : ((ثويبه )) جعفربن ابى طالب را نيز شيرداده است  [2] آنگاه سـعـادت شيردادن رسول خدا نصيب زنى از قبيله ((بنى سعدبن بكربن هوازن )) به نام ((حليمه )) دختر((ابوذؤيب : عبداللّه بن حارث )) شد.
حـلـيـمـه , دو سال تمام رسول خدا را شير داد و در دوسالگى او را از شير بازگرفت وحضرت در حـدود چهار سال نزد حليمه در ميان قبيله بنى سعد اقامت داشت و قضيه ((شق صدر)) در همان جا روى داد [3] و در سال پنجم ولادت , ((حليمه )) او را به مادرش بازگرداند [4].

گويند پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فقط سه روز - يا به نقلي هفت روز - از مادر گراميشان حضرت آمنه (سلام الله عليها) شير خورده‌اند و پس از آن طبق رسم بزرگان عرب براي ايشان دايه انتخاب کردند. در تاريخ اين دايه‌ها را دو تن گفته‌اند که به ترتيب زير مي‌باشند:
1- ثُوُيبِه َاسلَميه؛ که مدتي به پيامبر شير داد. به خاطر اين امر او تا آخر عمرش مورد احترام رسول خدا و همسر گراميشان حضرت خديجه عليهاالسلام بود و رسول خدا از شنيدن خبر فوت او متاثر گشتند.
2- حُليمه سُعديه؛ دختر ابو ذُؤيب که سه فرزند داشته و يکي از فرزندان او هم از پيامبر پرستاري کرده است.
اعراب به چند منظور فرزندان خود را به دايه‌ها مي‌سپردند:
اولا اين که فرزندان آنها در محيط صحرا پرورش يابند و در هواي پاک آنجا بدنشان سالم و قوي شود.
ثانيا از آنجايي که مردم صحرا کمتر با ملت‎ها و زبان‎هاي ديگر برخورد و اختلاط داشتند زبان خالص عربي را به خوبي و درستي ياد بگيرند.
ثالثا اين که از بيماري‎ها از جمله وبا که گاه و بيگاه در مکه شايع مي‌شد، در امان بمانند.
بعد از چهار ماه از ولادت پيامبر، دايه‌هاي قبيله بني‌سعد به مکه آمدند و از آنجايي که پيامبر فقط از سينه حليمه شير خورد، ايشان را به حليمه دادند.
حليمه مي‌گويد از روزي که پيامبر به خانه او رفتند، خير و برکت هم، به خانه او آمد و روز به روز بيشتر شد و گله و دارايي‌اش فزوني يافت. با وجود اين که صحراها و شهرها را خشکسالي فرا گرفته بود، گوسفندان آنها فربه و سير بوده، شير داشتند. همچنين درختان خشکيده خانه آنها سرسبز و با طراوت شدند و شتر آنها که شيرش خشک شده بود، شير بسياري داشت.
همينطور بيماراني که به نزد آنها مي‌رفتند به برکت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) شفا مي‌يافتند.
مدت پنج (يا شش سال) پيامبر اکرم در ميان قبيله بني‌سعد بوده و رشد و نمو کافي نمودند و در اين مدت حليمه دو يا سه بار ايشان را نزد مادرشان برده و در مرتبه آخر نيز ايشان را براي هميشه به آمنه (سلام الله عليها) بازگردانيد.
گفته مي‌شود، هنگامي که پيامبر اکرم با خديجه کبري ازدواج نمودند، حليمه نزد آنها رفته و از خشکسالي نزد ايشان شکايت نمود. آن حضرت نيز تعدادي گوسفند و شتر به حليمه دادند و او نزد خانواده‌اش بازگشت. همچنين بعد از بعثت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بود که حليمه نزد ايشان آمد و خود و همسرش اسلام آوردند.

سفر رسول خدا به مدينه در شش سالگى

از عمر رسول خدا شش سال تمام مى گذشت كه مادرش ((آمنه )) وى را براى ديدن داييهايش به مدينه برد و هنگام بازگشت به مكه در ((ابوا)) درگذشت و همان جا به خاك سپرده شد بعد از آن ((ام ايمن )) رسول خدا را با همان دو شترى كه از مكه آورده بودند به مكه بازگرداند.
رسـول خـدا كـه در سـال حديبيه بر ((ابوا)) مى گذشت , قبر مادر خود را زيارت كرد وبر سر قبر گريست ((9)).

فراول به سوي شام

بازرگانان قريش براي تجارت طبق معمول، هر سال يک بار به سوي شام و يک بار به سوي يمن مي‌رفتند. حضرت ابوطالب، شيخ قريش، نيز گاهي در اين سفرهاي تجارتي شرکت مي‌کردند. هنگامي که پيامبر دوازده ساله بودند به همراه عمويشان در يکي از اين سفرهاي تجارتي شرکت نمودند. (همانطور که گفته شد، پس از مرگ عبدالمطلب، پيامبر تحت کفالت عموي خويش حضرت ابوطالب بودند.)
کاروان هنوز به مقصد خويش نرسيده بود که در بيرون شهر "بّصري" توقف کوتاهي کرد.
ساليان درازي بود که راهبي به نام "بُحيرا" که دانشمند مذهب حضرت مسيح (عليه السلام) بود و اطلاعات وسيع و دقيقي از آن داشت، در صومعه خود در اين سرزمين زندگي مي‌کرد. بُحيرا هنگام عبور اين کاروان برخلاف ساليان گذشته از صومعه خود بيرون آمد و آنها را به غذا دعوت کرد. او در تمام مدت پذيرايي از ميهمانان، در جستجوي چيزي بود و سرانجام گمشده خود را در محمد نوجوان (صلي الله عليه و آله و سلم) يافت.
او با دقت فراوان حرکات و اعمال و سيماي ايشان را مي‌نگريست و بعد از غذا، هنگامي که همه رفتند، نزد پيامبر آمد و از ايشان سوالاتي در مورد حالات و زندگاني آن حضرت به عمل آورد. آنگاه به پشت شانه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نگاه کرد، و در ميان دو کتف ايشان به جستجوي خالي که بعدها مهر نبوت نام گرفت، پرداخت و آن را بدان شکل که انتظار داشت يافت.
سپس به ابوطالب (عليه السلام) گفت که اين نوجوان در آينده شأني عظيم خواهد يافت. (و در آخر به ابوطالب توصيه کرد که رسول خدا را براي اين که از خطر يهوديان در امان بمانند به شهر خويش بازگرداند.)
هنگامي که به شام رسيدند، حضرتش در سايه درختي نزديک صومعه يکي از راهبان فرود آمدند.
راهب از ميسره پرسيد که " آن شخص که زير اين درخت نشسته کيست؟"
ميسره پاسخ داد که "ايشان يکي از مردمان قريش و اهل حرم (شهر مکه) است."
راهب گفت "سوگند به خدا که جز پيامبر کسي ديگر زير اين درخت ننشسته است."

دوران نوجواني

هنگامي که پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) شش ساله شدند، مادر گراميشان تصميم گرفتند که ايشان را براي ديدن اقوام و خويشان، همچنين زيارت قبر پدر، به يثرب ببرند. آنها يک ماه در يثرب ماندند.
در هنگام بازگشت به مکه، حضرت آمنه (سلام الله عليها) بيمار شده و در بين راه درگذشتند. پس از مرگ مادر، عُبّدالمطلّب، جد ايشان که بزرگ قريش بوده، شکوه پادشاهان و هيبت پيامبران را داشت، سرپرستي رسول خدا را به عهده گرفت. گويند در کنار کعبه براي عبدالمطلب فرشي را مي‌گستردند که به احترام او هيچ کس بر روي آن جز خود او نمي‌نشست، و فرزندانش در کنار او مي‌ايستادند. اما هنگامي که محمد خردسال به جمع نزديک مي‌شد، عبدالمطلب او را در کنار خود روي فرش جاي مي‌داد و مي‌گفت: "به خدا سوگند که او مقامي بس بزرگ و والا دارد. گويي مي‌بينم که روزي مي‌رسد که او سرور شما خواهد شد."
هنگامي که پيامبر هشت ساله شدند، عبدالمطلب نيز از دنيا رفت که رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) از اين واقعه بسيار اندوهگين شدند.
پس از آن سرپرستي پيامبر به ابوطالب (عليه السلام) عموي گرامي ايشان و بزرگ قريش رسيد. ابوطالب (عليه السلام) نيز پيوسته مراقب و مواظب ايشان بود. با اين که ابوطالب (عليه السلام) وضع مالي نسبتا خوبي نداشت، خود و همسر گراميشان فاطمه بنت اسد (مادر گرامي حضرت علي عليه‎السلام) در خدمت و نگهداري ايشان کوشا بودند.
حضور پيامبر اکرم در خانه عمو عادي نبود. آنجا نيز نشانه‌هاي بزرگي ايشان همه جا ديده مي‌شد و خير و برکت به خانه ابوطالب (عليه السلام) آمده بود. فاطمه بنت اسد مي‌گويد از زماني که پيامبر به خانه آنها آمده بود، درختي که ساليان سال خشک بود، سبز شده و ميوه مي‌داد.
همچنين از ابوطالب نقل است در شب‎ها از آن حضرت، سخنان و دعاها و مناجات‎هايي مي‌شنيدند.
در رسم عرب نبود که در هنگام غذا خوردن و آشاميدن نام خدا را ببرند، اما برخلاف آنها پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) از همان سنين طفوليت عادت داشتند که تا نام خدا را نمي‌برند، نمي‌خوردند و نمي‌آشاميدند و هنگامي که از طعام دست مي‌کشيدند، شکر خدا را مي‌کردند.

 [1]  در ميان پيمبران الهى پيغمبران ديگرى نيز بوده‏اند كه در كودكى و نوجوانى به مقام‏نبوت رسيده‏اند مانند عيسى كه خداوند درباره‏اش فرمود«و آتيناه الحكم صبيا»و يوسف‏كه خداوند درباره‏اش فرمود«و اوحينا اليه لتنبئنهم بامرهم هذا»و بگفته بسيارى از مفسران‏منظور از اين وحى،وحى نبوت بوده.

[2] بحار الانوار ج 16 ص 341.

 [3]سوره شورى آيه 52.

 [4] سوره اسرى آيه 85.

پيمان جوانمردان

يکي ديگر از وقايع مهم زنگي پيامبر در قبل از بعثت، شرکت ايشان در پيماني به نام "پيمان جوانمردان" است.
قبيله‌هاي ساکن در مکه با يکديگر خويشاوند بودند و پيمان‌هايي در ميانشان وجود داشت. به اين دليل و دلايل ديگر، هر قبيله از تعرض قبيله ديگر مصون بود. اما اگر غريبي به شهر مي‌آمد و به او ستمي مي‌رسيد، هيچ مدافع و فريادرسي نداشت.
يکبار مردي از قبيله‎اي کوچک براي تجارت به مکه آمد، در مکه "عاصِ بن وائِل" از او کالايش را خريد، اما بهايش را نپرداخت. مرد غريبه در برابر ظلمي که به او شده بود از قريش ياري خواست، اما هيچ کس به فريادش نرسيد.
اين حادثه در گروهي از جوانان مکه تاثير جدي ايجاد کرد، از اين رو چند تن از جوانان قريش در خانه يکي از بزرگان خود جمع شدند و پيماني بستند که به موجب آن نگذارند به هيچ غريبي در شهر مکه ستمي برسد. و در برابر هر ستم آن قدر بايستند تا حق به حق‌دار باز گردد و نام اين پيمان حِلفّ الفُضول قرار داده شد. پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نيز در اين پيمان شرکت کردند (ايشان از اعضاي اصلي اين پيمان بوده‌اند)، که بعدها از آن به نيکي ياد مي‌نمودند.
در رسم عرب نبود که در هنگام غذا خوردن و آشاميدن نام خدا را ببرند، اما برخلاف آنها پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) از همان سنين طفوليت عادت داشتند که تا نام خدا را نمي‌برند، نمي‌خوردند و نمي‌آشاميدند و هنگامي که از طعام دست مي‌کشيدند، شکر خدا را مي‌کردند.

حوادث مهم در دوران جوانى قبل از بعثت

در ترتيب وقوع اين حوادث كم و بيش اختلاف است و مسعوى ترتيب و فاصله تاريخى آنها را چنين گـفته است : ميان ميلاد رسول خدا كه در عام الفيل بوده است و((عام الفجار)) بيست سال فاصله شد.
چـهار سال و سه ماه و شش روز بعد از ((فجار چهارم )), رسول خدا براى ((خديجه ))رهسپار سفر بازرگانى شام شد دو ماه و بيست و چهار روز بعد با خديجه ازدواج كرد.

فجار

در جـوانى رسول خدا(ص ) جنگ فجار, ميان قريش و بنى كنانه و بنى اسد بن خزيمه از طرفى , و بنى قيس بن عيلان از طرف ديگر روى داد ((نعمان بن منذر)) پادشاه حيره كاروانى با بار پارچه و مشك به بازار ((عكاظ)) فرستاد, در اين هنگام ((براض بن قيس )) از بنى كنانه به منظور كشتن وى رهسپار شد و بر او تاخت و او را كشت و چون اين قتل در ماه حرام بود ((فجار)) ناميده شد .
يـعقوبى مى گويد: در ماه رجب كه نزد آنان ماه حرام بود و در آن خونريزى نمى كردند, جنگيدند, بـه ايـن جـهت ((فجار)) ناميده شده است , چرا كه در ماه حرام ,فجورى (گناهى بزرگ ) مرتكب شدند .
رسـول خـدا بيست ساله بود كه در ((فجار)) شركت كرد  و جز ((يوم نخله )) درباقى روزها حاضر بود  و جنگ فجار در ماه شوال به پايان رسيد.

حلف الفضول

ابـن اثير از ابن اسحاق نقل مى كند كه : مردانى از ((جرهم )) و ((قطورا)) كه نامهايشان همه از ماده ((فـضـل )) مشتق بوده است فراهم شده و پيمانى بسته بودند كه در داخل مكه ستمگرى را مجال اقـامت ندهند و پس از آن كه اين پيمان كهنه شد و جز نامى از آن درميان قريش باقى نبود, ديگر بار به وسيله قبايل قريش تجديد شد و قريش آن را((حلف الفصول )) ناميد .
اول كسى كه در اين كار پيشقدم شد ((زبيربن عبدالمطلب )) بود كه طوايف قريش رادر دارالندوه فراهم ساخت و از آن جا به خانه ((عبداللّه بن جدعان تيمى )) رفتند و در آن جا پيمان بستند .

سفر دوم شام و ازدواج با خديجه

1 ـ ((خديجه )): دختر ((خويلد)) (ابن اسدبن عبدالعزى بن قصى ) كه پانزده سال پيش ازواقعه فيل تـولـد يـافـت   , زنى تجارت پيشه و شرافتمند و ثروتمند بود, مردان را براى بازرگانى اجير مى كرد و سرمايه اى براى تجارت در اختيارشان مى گذاشت و حقى برايشان قرار مى داد و چون از راسـتـگويى و امانتدارى رسول خدا خبر يافت , نزد وى فرستاد و به او پيشنهاد كرد كه همراه غلام وى ((ميسره )) براى تجارت ازمكه رهسپار شام شود, رسول خدا پذيرفت و به شام رفت  اين سفر چهارسال و نه ماه و شش روز پس از ((فجار)) چهارم روى داد رسول خدا در اين هنگام بيست و پنج ساله بود و چون به ((بصرى )) رسيد ((نسطور)) راهب وى را ديد و ((ميسره )) را به پيامبرى او مژده داد وميسره در اين سفر از رسول خدا كراماتى مشاهده كرد كه او را خيره ساخت , چون به مـكـه بازگشت , از آنچه از نسطور راهب شنيده و خود ديده بود, خديجه را آگاه ساخت وخديجه هـم در ازدواج با رسول خدا رغبت كرد  و علاقه مندى خود را به ازدواج باوى اظهار داشت رسـول خـدا نـيـز بـا عـمـوى خـود ((حـمزة بن عبدالمطلب )) نزد پدر خديجه رفت و خديجه را خواستگارى كرد .
بـرخـى گـفـتـه انـد كـه ((خـويـلـد)) پـدر خـديـجـه پـيـش از ((فـجـار)) مرده بود و عموى خـديـجـه ((عـمروبن اسد)) وى را به رسول خدا تزويج كرد  تاريخ ازدواج دو ماه و بيست و پنج روز پس از بازگشت رسول خدا از سفر شام بود .
رسـول خدا بيست شتر جوان مهر داد و خطبه عقد را ابوطالب ايراد كرد, پس ازانجام خطبه عقد, ((عـمـروبـن اسـد)) عـموى خديجه گفت : محمدبن عبداللّه بن عبدالمطلب يخطب خديجة بنت خـويـلد, هذاالفحل لايقدع انفه يعنى : ((محمد پسرعبداللّه بن عبدالمطلب از خديجه دختر خويلد خواستگارى مى كند, اين خواستگاربزرگوار را نمى توان رد كرد)).
ام الـمـؤمـنين خديجه در چهل سالگى به ازدواج رسول خدا درآمد و همه فرزندان رسول خدا جز ((ابراهيم )) از وى تولد يافتند.
خـديـجـه قـبـل از ازدواج بـا رسـول خـدا, نخست به ازدواج ((ابوهاله تميمى )) و بعد ربه ازدواج ((عـتـيـق  بن عائذ   بن عبداللّه بن عمر بن مخزوم )) درآمده بود وى حدودبيست و پنج سال با رسول خدا زندگى كرد و در شصت وپنج سالگى (سال دهم بعثت )وفات كرد .
2 ـ ((سـوده )): دخـتـر ((زمـعـة بن قيس )) بود كه رسول خدا او را پس از وفات خديجه وپيش از ((عـايـشـه )) بـه عـقـد خـويـش درآورد ((سـوده )) نـخـسـت بـه ازدواج پـسـرعـمـوى خـويـش ((سـكران بن عمرو)) درآمد و با سكران كه مسلمان شده بود به حبشه هجرت كرد و پس ازچند ماه به مكه بازگشتند سكران پيش از هجرت رسول خدا در مكه وفات يافت و((سوده )) به ازدواج رسـول خـدا درآمـد  وى در آخـر خـلافـت ((عـمـر)) و يا در سال 54هجرى وفات كرد .
3 ـ ((عايشه )): دختر ((ابوبكر (عبداللّه ) بن ابى قحافه (عثمان ))) از ((بنى تيم بن مره ))كه در مكه و در هفت سالگى به عقد رسول خدا درآمد و در سال57 يا58 هجرى وفات كرد .
4 ـ ((حـفـصـه )): دخـتر ((عمر بن خطاب )) ابتدا به ازدواج ((خنيس بن حذافه سهمى ))درآمد, ((خـنـيـس )) پيش از آن كه رسول خدا به خانه ((ارقم )) درآيد اسلام آورد و در بدر واحد شركت كرد و در احد زخمى برداشت كه براثر آن وفات يافت .
((حـفصه )) بعد از عايشه , در سال سوم هجرت به ازدواج رسول خدا درآمد و درسال41 يا 45 و به قولى سال 27 هجرت وفات يافت  .
5 ـ ((زيـنـب )): دختر ((خزيمة بن حارث )) از ((بنى هلال )) بود, او را ((ام المساكين ))مى گفتند, شـوهـرش ((عـبـداللّه بن جحش اسدى ))  در جنگ احد به شهادت رسيد, بعداز حفصه به ازدواج رسول خدا درآمد و پس از دو يا سه ماه در حيات رسول خدا وفات يافت .
6 ـ ((ام حـبـيـبـه )) رمـلـه : دخـتـر ((ابـوسـفـيـان )) از ((بـنـى اميه )) بود كه با شوهر مسلمان خـود((عـبـيـداللّه بـن جـحس )) به حبشه هجرت كرد, عبيداللّه در حبشه نصرانى شد و سپس از دنـيارفت ام حبيبه به توسط نجاشى پادشاه حبشه در همان جا به عقد رسول خدا درآمد وآنگاه به مـديـنه فرستاده شد گويند نجاشى از طرف رسول خدا چهارصد دينار كابين به وى داد و آن كه ام حبيبه را به ازدواج رسول خدا درآورد((خالدبن سعيدبن عاص ))بود .
7 ـ ((ام سـلـمـه )) هـنـد: دخـتـر ((ابـوامـيـه مـخـزومـى )) و شـوهـرش ((ابوسلمه )):عبداللّه بن عبدالاسدمخزومى )) پسرعمه رسول خدا بود ((ابوسلمه )) بر اثر زخمى كه درجـنـگ احد برداشته بود به شهادت رسيد, آنگاه ((ام سلمه )) به ازدواج رسول خدا درآمد وبين سالهاى 60 تا 62 بعد از همه زنان رسول خدا وفات كرد.
8 ـ ((زينب )): دختر ((جحش )) از ((بنى اسد)) دختر عمه رسول خدا بود كه به دستورآن حضرت به عقد ((زيدبن حارثه )) درآمد و آنگاه كه زيد او را طلاق داد پس از ام سلمه به همسرى رسول خدا سرافراز گشت وفات زينب در سال بيستم هجرى بوده است  .
9 ـ ((جـويـريـه )): دخـتر ((حارث بن ابى ضرار)) از قبيله ((بنى المصطلق خزاعه )) بود كه در سال پنجم يا ششم هجرت در غزوه بنى المصطلق اسير شد, رسول خدا قيمت او را دادو او را آزاد كرد و به اختيار خودش به ازدواج رسول خدا درآمد وى در سال 50 يا 56هجرى از دنيا رفت .
10 ـ ((صـفـيـه )): دخـتـر ((حـيـى بـن اخـطب )) از يهوديان ((بنى الن ضير)), ابتدا همسر((سلا م بـن مـشـكم )) و سپس ((كنانة بن ربيع )) بود ((كنانه )) در جنگ خيبر (صفر سال هفتم هجرت ) كـشته شد و صفيه به اسارت درآمد و رسول خدا او را آزاد كرد و به زنى گرفت ودر سال پنجاهم هجرت در خلافت ((معاويه )) درگذشت .
11 ـ ((مـيـمـونـه )): دخـتـر ((حـارث بـن حـزن )) از ((بـنـى هـلال )) بـود كـه ابـتـدا بـه ازدواج ((ابـورهـم بـن عـبـدالـعـزى )) درآمـد, سـپـس در ذى الـقـعـده سـال هـفتم هجرى در سـفر((عمرة القضا)) به وسيله ((عباس بن عبدالمطلب )) در سرف به عقد رسول خدا درآمدوى در سال 51 يا 63 يا 66 هجرى در همان ((سرف )) درگذشت .
از ايـن يـازده زن : دو نفر (خديجه و زينب دختر خزيمه ) در حيات رسول خدا و نه نفر ديگر پس از وفات رسول خدا وفات يافته اند. 

تجديد بناى كعبه و تدبير رسول خدا در نصب حجرالاسود.

رسـول خـدا سى و پنج ساله بود كه قريش براى تجديد بناى كعبه فراهم گشتند, زيراكعبه فقط چـهار ديوار سنگى بى ملاط داشت و ارتفاع آن , حدود يك قامت بود طوايف قريش كار ساختمان را ميان خود قسمت كردند تا ديوارها را بلندتر كنند و سقفى نيزبراى آن بسازند, تا به جايى رسيد كه مـى بـايـست ((حجرالاسود)) به جاى خود نهاده شود,در اين جا ميان طوايف قريش نزاعى سخت درگـرفـت و هر طايفه مى خواست افتخارنصب ((حجرالاسود)) نصيب وى شود و براى اين كار تا پـاى مـرگ ايـسـتادگى كردند, تاآنجا كه طايفه ((بنى عبد الدار)) طشتى پر از خون آوردند و با طـايـفـه ((بنى عدى بن كعب ))هم پيمان شدند و دست در آن خون فرو بردند و به ((لعقة الدم )) يـعنى ((خون ليسها))معروف شدند, تا آن كه ((ابواميه )) پدر ((ام سلمه )) و ((عبداللّه )) كه در آن روز از هـمـه رجـال قـريـش پـيـرتـر بود, پيشنهاد كرد كه تا قريش هر كه را نخست از در مسجد درآيـدمـيـان خـود حـكـم قـرار دهـنـد و هـر چـه را فـرمود بپذيرند اين پيشنهاد پذيرفته شد و نـخـسـتـيـن كـسى كه از در, درآمد رسول خدا بود, همه گفتند: هذاالامين , رضينا, هذا محمد ((اين امين است , به حكم وى تن مى دهيم , اين محمد است )) رسول خدا فرمود تا جامه اى نزدوى آوردنـد, آنگاه سنگ را گرفت و در ميان جامه نهاد و سپس گفت تا هر طايفه اى گوشه جامه را گـرفـتـند و سنگ را به پاى كار رسانيدند آنگاه رسول خدا آن را با دست خويش در جاى خودش نهاد .

على (ع ) در مكتب پيامبر(ص )

قـريش به قحطى و خشكسالى سختى گرفتار شدند و ((ابوطالب )) هم مردى عيالواربود, رسول خـدا بـه عمويش ((عباس )) كه از ثروتمندان بنى هاشم بود, گفت : بيا تا نزدبرادرت ((ابوطالب )) بـرويـم و از فرزندان او گرفته آنها را كفالت كنيم آنها نزد ابوطالب پيشنهاد خود را مطرخ كردند ابـوطـالـب گفت : ((عقيل )) را براى من بگذاريد و ديگر اختياربا شماست رسول خدا ((على )) را بـرگـرفـت و عـبـاس ((جعفر)) را به همراه برد على پيوسته با رسول خدا بود تا خدايش به نبوت برانگيخت در اين هنگام او را پيروى كرد و به وى ايمان آورد

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید